اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَدَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"      
كدخبر: ۳۴۰
تاريخ انتشار: ۰۷ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۷:۰۰
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان
منصوریان : رفتم بگم شاهرخ بیانی خیانت کردی ، اما ترسیدم و با گریه برگشتم
علی منصوریان در گفت‌وگوی متفاوتی که با خبرآنلاین داشت، از همه چیز حرف زد؛ از کودکی گرفته تا دوران مربیگری.

گفتم ببین این کیه ؟ می گه من قلعه نویی هستم !

چه جوری شد که رفتم استقلال؟ این را باید از اول بگویم. فکر سال 73 بود ، من سال قبلش را پارس خودرو بودم . تیم خوبی داشتیم اما خوب نتیجه نمی گرفتیم. آن فصل خوب بودم و فصل که تمام شد بحث رفتنم به استقلال پیش آمد. یک روز با یکی از دوستانم در خانه نشسته بودم که تلفن خانه مان زنگ خورد. آن روزها موبایل وجود نداشت. یکی از پشت خط گفت امیر قلعه نویی هستم. خنده ام گرفت و گوشی را دادم دوستم گفتم ببین بچه های محل گذاشتن مان سر کار بیا بپیچونش. دوستم گوشی را گرفت چند لحظه حرف زد و گفت علیرضا بیا بگیر ، خود آقای قلعه نوییه . بابا صدای خودشه. باورم نمی شد ، فکر کردم بچه محل ها گذاشتنم سر کار. گوشی را گرفتم و با شک و تردید حرف زدیم. او گفت : می خواهی تو فوتبال پول در بیاری یا بازیکن بزرگی بشوی؟ بعد هم گفت عمو نصی از بازی ات خوشش آمده ، فردا برو کارخانه یخ آقای عبداللهی در جاده خاوران . هنوز باورم نمی شد. فردایش با حجت شاه نباتی رفتم . من و حجت 4 سال بود همبازی بودیم . او عمو نصی را می شناخت. زنگ زد و ایشان گفت ؛ آره اون پسره که پارس خودرو بازی می کنه را می خواهم . رفتیم آنجا و عمو نصی حرف های امیر را تکرار کرد. گفت ما پول نداریم ، اگر می خواهی بیا بازی کن. 300 هزار تومان فقط به من دادند و از همان روز هم رفتم سر تمرین. فردایش هم یک بازی با تیم ارتش داشتیم. خیلی خوب بازی کردم و دیگر شدم بازیکن استقلال

قصه من و امیر و جواد

من استقلال آمدنم را مدیون امیر قلعه نویی هستم اما از همان روز اول با جواد زرینچه هم رابطه خوبی داشتم و آقا جواد مثل یک برادر کمکم کرد. یادم هست به واسطه یکی از  بچه ها با آقا جواد دوست بود ، رفتم پیشش و با ماشین او رفتیم سر تمرین استقلال . او مرا برد و همان جلوی زمین تمرین شماره 3 آزادی به امیر گفت؛ این همان پسری است که از پارس خودرو آمده و امیر بردم پیش مربیان تیم. از همان جا من تقریبا با هر دو قطب بازی استقلال رابطه ام خوب شد. هر دو خیلی به من کمک کردند تا بتوانم بین آن همه ستاره ، احساس کنم می شود پیشرفت کرد. یادم هست روز سومی که رفتم استقلال از کنار پیست دوچرخه سواری می رفتم که وارد زمین بشوم ف دو تا از طرفداران قدیمی استقلال جلویم را گرفتند و یکی از آنها گفت:« بچه می دانی آمدی کجا؟ اینجا استقلال است. برای پول که نیامدی ؟ عشق استقلال داری یا نه؟» گفتم بابای من 60 ساله استقلالی بوده. 100 بار خودتم روی سکوها دیدم، این حرف ها را به من نزن. به غیرتم بر خورده بود. کمی با هم تند شدیم که یکهو امیر از پشت رسید و گفت چی شده، گفتم هیچی داشتند خوشامد می گفتند. بعد امیر بردم سر تمرین. همان تماشاگر هفته پانزدهم برایم یک تاج گل گرفت و انداخت دور گردنم. خدا بیامرز چند وقت بعد هم تصادف کرد و فوت کرد.  

دهداری گفت پسر تمرین کن تا ستاره شوی

یکی از بزرگان به من گفت نرو استقلال پسر . بروی آنجا نابود می شوی . می گفت استقلال 10 تا هافبک دارد و یک امیر قلعه نویی که خودش کلی است. می گفت تو مگر چقدر خوبی که بخواهی با انها بازی کنی. یادش به خیر ، ریسک کردم و رفتم. من خیلی تمرین می کردم. خیلی . این قدر که هیچ کس دیگری مثل من تمرین نمی کرد. من صبح ها می رفتم کشوری و با عمو ولی صالح نیا تمرین می کردم ، بعد از ظهر ها با بقیه تمرین می کردم  و مدام کارم تمرین بودراستش تمرین کردن توصیه ای بود که خدابیامرز دهداری به من یاد داشت. ایشان در آن سالهای 67 یا 68 که من فقط 18 سال داشتم ، خیلی دوستم داشت. می گفت این بچه همین که درس می خواند و دوست دارد زبان یاد بگیرد ، یک چیزی می شود.  او می گفت بچه اگر دنبال پول نباشی و خوب تمرین کنی در این فوتبال به جایی می رسی. من هم سعی کردم این حرفش را آویزه گوشم کنم .  فکر می کنم همین تمرین ها باعث شد بتوانم در استقلالی که خیلی از بزرگان فوتبال ایران را داشت ، جایگاهی پیدا کنم.

 چرا همه می گن علی منصور سال 74

سال من از 74 تا 77 بازی های خوبی در استقلال بازی کردم ولی همه بازی های سال 74 را یادشان است. راستش این هم دلیل دارد. آن سال ها که همه می گویید ، من یار جوان تیم بودم. پشت سرم امیر و بهروز پرورشخواه بازی می کردند . دفاع های مان محمد نوری و رضا حسن زاده بودند . سمت راستم جواد زرینچه یا محمد تقوی بازی می کرد و تو خط حمله صمد مرفاوی داشتیم ، ادموند اختر و علی اکبریان. این ها همه بازیکنان بزرگی بودند و من بار وزنی تیم روی دوشم نبود. برای همین راحت تر به چشم می آمدم. بابا همین چند روز قبل با بهروز پرورش خواه رفتیم بازی های پیشکسوتان. مثل همان سال ها بازی می کردیم. یادش بخیر بهروز بی نظیر بود. مثل امیر ، بهروز و من واقعا دوست داشتنی بود. عالی بودیم. کلی با هم می گفتیم ، می خندیدیم و حتی گاهی وسط زمین دعوا می کردیم. البته من که کوچکتر از همه بودم . یادش بخیر بهروز یکبار یک گل زد رو سانتر محمد تقوی همه رفتیم بریزیم رو سرش که خوشحالی کنیم ، داشت دنبال کسی می گشت که پاس داده ، می خواست بزندش چون توپ رو برایش بد انداخته بود. محمد تقوی جیم زد! بازی کردن کنار این بچه ها خیلی راحت بود

فکر کنم سرژیک تیموریان 200 کیلو شده

سال 76 شرایط فرق داشت. من از همه بزرگتر بودم. باید به بچه های دیگر وزن می دادم. علی اکبرپور ، سرژیک تیموریان ، اصغر رسول زاده ، مجیدی ، موسوی و ... همه بچه هایی بودند که تازه آمده بودند و شرایط عوض می شد. البته این تیم ما هم بی نظیر بود . واقعا عالی بودیم. راستی سرژیک را جدیدا دیدید؟ ماشالله از زیر گرنش شده شکم. فکرکنم 200 کیلویی شده باشد. ما از همان شروع فصل ، خوب پیش رفتیم. فاصله امتیازی مان با باقی تیم ها خیلی زیاد بود. خیلی جالب شد اما پرسپولیس را از لیگ گذاشتند کنار. تازه اگر آنها هم بودند ، ما به راحتی قهرمان می شدیم . یادم هست سه بازی آخر لیگ که قهرمانی مان مسجل شده بود ، تیم با ترکیب ذخیره بازی می کرد و ناصرخان تیم را کامل سپرده بود به امیرقلعه نویی .  این تیم ، تیمی جوان شده بود که تا دو ، سه سال استقلال را تغذیه می کرد.

 روزی که شاهرخ بیانی رفت پرسپولیس داشتم دق می‌کردم

من از بچگی عاشق بازی شاهرخ بیانی بودم. همه فکر و ذکرم بازی های او بود و تمام بازی هایش را می رفتم و می دیدم . یادم هست روزی که رفت پرسپولیس داشتم دق می کردم. سنم خیلی کم بود ، شاید 14 سال. راه افتادم و رفتم زمین آزادی . شاهرخ یک BMW داشت مدل 518 . کلی ماشین بود آن سال ها . رفتم از لا به لای جمعیت تا خودم را برسانم به آقا شاهرخ. فکر می کردم او به تیم خیانت کرده. یک تی شرت قرمز پوشیده بود که رنگش عذابم می داد. از لا به لای جمعیت رفتم جلو که بگویم به تیم ما خیانت کردی اما جرات نکردم. کلی طرفدار پرسپولیسی آنجا بودند. تو دلم کلی غرغر کردم و شماتتش کردم. بعد هم برگشتم خانه. آن سال با گل های شاهرخ ، استقلال داربی را برد. یادم هست رفته بودیم خانه عمویم. پسرعموهایم پرسپولیسی هستند. این قدر مسخره ام کردند که زدم زیر گریه.

جعفر مختاری فر و حمید درخشان

استقلال سال 69 از همه استقلال های تاریخ بهتر بود. هیچ تیمی به آن تیم نمی رسید. همان سالی که قهرمان آسیا شدند را می گویم. یک جعفر مختاری فر خودش تیمی بود. حالا صادق ورمرزیار ، امیر و بقیه بازیکنان ستاره تیم را هم حساب کن از هاشمی مقدم گرفته تا مهدی فنونی و فلاحت زاده. این تیم خیلی عالی بود. اصلا جعفر مختاری فر خودش یک تیم بود. یادم هست می گفتند جعفر مارادونا. واقعا بی نظیر بود. حیف که هیچ وقت به حقش در این فوتبال نرسید. او هم مثل شاهرخ ، شاهین و خیلی های دیگر در فوتبال مان سوختند. اصلا فکرش را که می کنم بازیکنان آن سال ها اگر الان بودند ، همه در رئال یا بارسلونا بازی می کردند. فکرش را بکن من هنوز هم می گویم حمید درخشان در پایش کامپیوتر داشت. بازیکنانی مثل مجید نامجو ، جواد زرینچه و خیلی های دیگر. الان ما در کل لیگ مان فقط 40 تا یار داشتیم که 23 تای شان را انتخاب کردیم ولی آن سال ها یادتان هست چقدر بازیکن خوب داشت فوتبال مان؟ الان اما سوت کور شده فوتبال مان. هیچ استعدادی نداریم

استقلال سال 81 مسموم بود

من بوی تعفن را خیلی خوب تشخیص می دهم. استقلال سال 81 مسموم بود. از همان اول فصل می شد این را فهمید. سال قبلش در آخر ، مسابقه را در آورده بودند تا استقلال برابر ملوان نتیجه را بدهد و منصورخان را بر دارند تا کخ را بیاورند. کخ داشت برای اولین بار نفر اول بودن را تجربه می کرد. یادم هست اول فصل یک برگه هایی را در اردوی شهریار بین بچه ها تقسیم کردند تا رویاهای شان را بگویند. اینکه دوست دارند کجا بازی کنند. یکی با 30 سال سن نوشته بود بارسلونا!

آن تیم کلی بازیکن اسمی داشت. آقایان اول فصل می گفتند مثل آب خوردن قهرمان می شوند. یادم هست که بازیکن ها نوشته بودند با 20 امتیاز اختلاف قهرمان می شویم ، یکی دیگر نوشته بود که 10 هفته زودتر قهرمان می شویم. من ماندم این ها چطور ستاره های وقت فوتبال ایران بودند. یادم هست تیم را که دیدم ، نوشتم اگر پنجم هم بشویم هنر کردیم.

کخ مرا به اتاقش خواست و گفت این چه حرفی است که نوشتی ؟ گفتم من این فوتبال را بو می کشم. این تیم چیزی نمی شود. وقتی روز اول پاس را بردیم ، آمد و گفت حالا چی؟ گفتم صبر کن. آن فصل سیزدهم شدیم. اگر 4 تا بازی مانده بود سقوط می کردیم. آن تیم بازیکن هایی داشت که بعضی های شان را وقتی اسم شان را می شنوم ، دردم می گیرد. نمی دانم آنها چطور در استقلال بودند. دستیار کخ و یکسری آدم ، آنجا بودند که تیم را نابود کردند. می خواستند من را نابود کنند ، هر کسی بود این اتفاق برایش می افتاد اما خدا رحم کرد

به من می گفتند جاسوس امیر

امیر سال 81 تیم را قهرمان جام حذفی کرده بود. یادم هست که وقتی تیم رفت اردوی شهریار ، همان تمرین اول بود که امیر تصمیم گرفت نباشد. همه دور هم در تمرین بودند. امیر تیم را قهرمان جام حذفی کرده بود و حالا در کادر جدید داشتند با او بد تا می کردند. طوری که امیر خودش تصمیم گرفت برود. می ترسیدند که حضور او باعث تزلزل شان باشد . یادم هست وسط زمین چمن نشسته بودیم پیش امیر. گفتم چه کار می کنی؟ گفت تصمیم گرفته برود و همین کار را هم کرد. او روزی که می رفت برای سال بعدش هم برنامه ریزی کرده بود. امیر که رفت به من می گفتند تو خبرچین استقلالی . بارها این حرف را برابرم می زدند. می خواستند کاری کنند که از کوره در بروم. اما من راه و رسم صبر کردن را بلدم ، دم نمی زدم. اگر قاطی می کردم ، می شدم مثل پیروز که 100 بار گفتم بچه صبور باش ولی گوش نکرد و مجبور شد از استقلال برود.

با امیر اختلافی نداشتم

من و امیر قلعه نویی با هم دوست بودیم . اصلا من حضورم در استقلال را مدیونش بودم. وقتی که به تیم برگشت تصمیم گرفت به خانه تکانی. حق هم داشت. تیم سال قبل مسموم بود. از آن بچه ها فکر کنم فقط سهراب ، مومن زاده و هاشمی نسب را می خواست که این ها خودشان نماندند. من ولی ماندنی شدم و با هم کار کردیم. او حتی این سال آخر که قهرمان حذفی شدیم هم می خواست بمانم اما خودم تصمیم گرفتم خداحافظی کنم. این حرف هایی که می زنند درباره اختلاف مان ، یک بخش اش بزرگنمایی شده است. به هر حال ما همبازی بودیم. او به گردن من حق دارد و هیچ وقت با هم درگیری نداشتیم .یادش بخیر یکبار به من گفت بچه ها را به تو می سپارم شنیدم شیطنت می کنند  و تو اردو می نشینند به پلی استیشن بازی کردن. از شانس بدم شب بازی با فولاد ، خودم را در حین بازی کردن دستگیر کرد و گفت:« ببین تیمم رو سپردم دست کی. فردا اگر ببازیم تو کمر این تیم را شکستی. » تمام طول بازی داشت به من غر می زد. هر توپی از دست می رفت می دیدم کنار زمین دارد به من چپ چپ نگاه می کند. تا اینکه بازی را بردیم آن هم با اختلاف زیاد. بعد از بازی رفتم پیشش گفتم این کار واسه من جواب میده امیر خان. می خواست شهیدم کند! آن روز خدا رحم کرد نباختیم. خیلی ها می گویند من مانع از آمدن استقلال در فصلی که با فیروز نهم شدیم بودم اما این طور نبود. حاجی فتح الله ، خودش آن تصمیم را گرفت. البته من کار کریمی را دوست داشتم و دلم می خواست که بتوانم با این مربی هم کار کنم اما نقشی در این تغییرات نداشتم

 رفیق‌باز هستم اما باندباز نه

من باندباز نبودم. اگر منظورت از باندبازی در استقلال است که هنوز من را نشناختی. هیچ وقت روی سکوها هزینه نکردم. من یک عقبه ای در این تیم داشتم که باعث می شد مردم دوستم داشته باشند. نمی شود که روی همه سکوها یک نفر را تشویق کنند . پس من خطی تشویق نمی شدم. وجدانم از این بابت راحت است و شب ها همیشه راحت می خوابم چون حق کسی را ضایع نکردم. خیلی وقت ها بوده که جلوی رفتن بازیکن ها را از تیم گرفتم. صادقی و قربانی را بارها من نگه داشتم. مجتبی جباری را من از باشگاه پرسپولیس کشیدم بیرون. فرزاد مجیدی هم همین طور و البته خیلی های دیگر. علی منصور در استقلال با خیلی از بچه ها رفیق بود. من رفیق باز هستم و بچه ها هم برایم جان شان را می دادند. این حرفم یعنی اینکه هیچ وقت باندبازی نکردم. ناراحت هم می شوم اگر کسی این حرف را درباره ام بگوید.

 30 میلیون پرسپولیس را نگرفتم

سالی که رفتم استقلال فقط یک مشتری داشتم ، آن هم استقلال بود و سفت آن را چسبیدم اما سال 75 عابدینی حاضر بود 30 میلیون بدهد که بروم پرسپولیس. آن موقع کریم را خریده بود 20 میلیون. من و مهدی پاشازاده می خواستیم کریم را بیاوریم استقلال با 16 میلیون اما او رفت پرسپولیس. آن موقع یک شب رفتیم خانه آقای نبی ، عابدینی هم بود. یک ساعت برایم درباره پرسپولیس گفت و پولی که می توانستم بگیرم. حرف هایش که تمام شد گفتم من اصلا به تیمی غیر از استقلال فکر نمی کنم. همین چندذ ماه قبل ، بعد از 15 سال امیرخان عابدینی را دیدم و به من گفت پسر کار آن روزت خیلی برایم ارزش داشت. اینکه تیمت را با پول عوض نکردی.

 رفتم کیکر ، آشپزی

من کلا ادم پر خوری هستم. اصلا ورزش می کنم که بتوانم خوب غذا بخورم. یک بار با پدرم رفتیم جگرکی . 40 سیخ جگر سفارش دادم ، پدرم گفت:« بابا باز هم کسی قرار است بیاید؟ » باورش نمی شد اما در یک چشم به هم زدن همه اش را خوردم. بنده خدا همین جور حیران مانده بود که چه پسری را در خانه داشته در این همه سال! من عاشق آشپزی هم هستم. در آلمان که بودم یک روز از مجله کیکر بردنم برای آشپزی. روز قبلش زنگ زدم و همه نکات ریز پختن قیمه را با مادرم چک کردم و بعد رفتم آنجا حسابی هنرنمایی کردم. یادش بخیر البته در همان فرصتی که تا غذا آماده بشود چند تا استیک هم خوردم!

 افشین مقصر نیست چون فدراسیون او را آورد

وقتی قرار شد با قطبی کار کنم ، او ذهنیت خوبی نسبت به دستیاران ایرانی اش نداشت. ما نزدیک به 10 جلسه با هم داشتیم و خیلی حرف زدیم. همان موقع به او گفتم 80 درصد این ماجرا تو هستی که می خواهی من را از بین این همه مربی انتخاب کنی. باقی آن با من است . با هم حرف زدیم و دیدید که در این 10 ماه خیلی با هم خوب بودیم و هنوز هم خوب هستیم. من دو دلیل برای همکاری با افشین داشتم. اول از همه اینکه بعد از پاس می خواستم یک تجربه کاری داشته باشم و برگردم ، دوم اینکه می خواستم جایی کار کنم که چیز یاد بگیرم و برایم تجربه بزرگی باشد. تیم ملی این ویژگی ها را برایم داشت. ما با هم به توافق رسیدیم و همان اول هم به او گفتم به دلیل حضور در تیم ملی و اینکه می خواهم تیم کشورم موفق باشد و اینکه خودم هم دوست دارم پیشرفت کنم ، تا لحظه آخر کنارت خواهم بود و انصافا رابطه خوبی با هم داشتیم و هنوز هم از او دفاع می کنم. نمی دانم شما شاید بگویید او مرا اورد تا روی نیمکتش یک استقلالی باشد . اینکه تماشاگران استقلالی هم حامی اش باشند. یا اینکه می گویید او محبوبیت مرا می خواست. شاید هم این طور بود ولی من چنین حسی را نداشتم چون با هم خیلی رو راست کار می کردیم و به عکس شما ، در رفتارهایش دورویی یا سیاه بازی نمی دیدم. نمی دانم چرا خیلی ها این حس را درباره اش دارند. من مصاحبه اش با بی بی سی را ندیدم و نمی دانم آنجا چه گفته اما به هر حال او از حضور در فوتبال ما منفعت برد اما هرچه بود ، خوب یا بد ، خودمان انتخابش کرده بودیم. افشین که نیامده بود. فدراسیون فوتبال ما خواسته بود او بیاید.

از قطبی هم چیز خوب یاد گرفتم هم چیز بد!

من در این مدت در تیم زندگی می کردم. بله گفتم در این 10 ماه ، قد 10 سال چیز یاد گرفتم. شاید کمی غلو کرده باشم اما دروغ هم نگفتم. من گفتم برایم هر روزش 10 تجربه بود و واقعا هم همین طور بود. می دانی چرا؟ چون که هر روز یک نکته جدید یاد می گرفتم. اینکه هم با بچه ها بودم و هم با مربیان می دیدم که نظر افشین نسبت به تیمش چیست و بچه ها چه حسی راجع به او دارند. اینکه افکار عمومی چه واکنشی نشان می دهد. این سطح فشار برای تجربه کردن عالی بود. من حتی در مراسم « دل شیر» هم گفتم از افشین هم چیزهای خوب یاد گرفتم و هم چیزهای بد و دروغ نمی گویم.

تیم 96 هم خیلی همدل نبود ، بعدا شد

تیم ملی را قبل از بازی ها با تیم 96 مقایسه کردم و فکر می کنم دروغ هم نگفتم. همان تیم 96 هم بعد از اینکه در بازی اول به عراق باخت داشت از هم می پاشید و خیلی سخت جمع شد. تیم ما هم در قطر این شرایط را داشت. من و کریم سعی می کردیم تیم را همدل کنیم. خیلی هم تلاش کردیم. حرف های مان در دور مقدماتی هم جواب داد. حالا یکسری از مسائل ، اختلافات درون خانوادگی است که نمی شود درباره شان حرف زد. شاید اگر تیم می رفت بالا و به کره نمی باختیم اصلا هیچ وقت علنی نمی شد. این حس ها بین طرفین بود اما من و کریم که نفرات اول نبودیم. ما فقط به عنوان نفر دوم می توانستیم تلاش مان را کنیم و الان راحت می خوابم چون کم نگذاشتم در کارم.

گفتم افشین برسم تهران می گویم ارنجت غلط بود

بی تعارف می گویم ما در کره باختیم چون تاکتیک و ارنج مان مشکل داشت. این را قبل و بعد از بازی هم به افشین گفتم اما من که تصمیم گیر نبودم ، من یک دستیار بودم. وقتی در فرودگاه هم از او جدا می شدم ؛ گفتم افشین من در این نزدیک 40 سال یاد گرفتم بهترین راه این است که اصل ماجرا را به مردم بگویی . گفتم وقتی برسم تهران ، حقیقت را درباره ارنج تیم می گویم چون اگر به مردم راستش را بگویی و عذرخواهی کنی به راحتی باورت می کنند. من دوست داشتم ترکیب تیم حتما یمک بازیساز داشته باشد. چیزی که در بازی با کره در زمین کم داشتیم اما علی منصوریان آن روز تصمیم گیر نبود. من یک دستیار بودم و فقط نظر مشورتی می دادم.

 تیم ملی سکوی پرتابم شد

حضورم در تیم ملی برایم پر از موفقیت بود. راستش فکر می کنم من در این مدت حتی بعد از بازی با کره هم بازنده بازی نبودم. تیم ملی سکوی پرتابم شد. تجربه ام بالا رفت. اینکه توانستم افتخار نشستن روی نیمکت تیم ملی به عنوان نفر اول را بدست بیاورم. اینکه همه اتفاقات برای من خوب رقم خورد. اینکه توانستم در آن بازی ، به بزرگترین برد ملی این چند سال مان دست پیدا کنم. به هر حال تیم در بدترین شرایط باید برابر کره قرار می گرفت اما چند نکته سبب شد که بتوانم تیم را راحت اداره کنم. مهمترینش این بود که همه بچه ها در آن بازی می خواستند برابر مردم از این اتهام که مقصر باخت بودند رها شوند و با دل و جان بازی می کردند. برای همین من هم سعی کردم این حس را در آنها تحریک کنم. بعد اینکه از حرف های دیک ادووکات و حضور کرش و کلا هر راهکاری که بلد بودم استفاده کردم تا بچه ها را تحریک کنم که بتوانیم موفق شویم که خدا را شکر جواب داد.

 مربی ایرانی بیاید فکر می کند می خواهم نفر اول باشم

این یک واقعیت است که همکاری ام برای آینده در تیم ملی خیلی سخت می شود. یا مربی خارجی می آورند و یا مربی ایرانی . اگر خارجی بیاید که یک تیم کامل با خود می آورد. آن وقت اینکه یک دستیار ایرانی چقدر سهم از میان کارها خواهد داشت ، خیلی سخت می شود. اگر هم که یک ایرانی را انتخاب کنند با نتیجه ای که در بازی روسیه بدست آمده سبب می شود همیشه این حس وجود داشته باشد که هر لحظه ممکن است منصوریان بخواهد طوری رفتار کند که خودش بشود نفر اول و این کارم را بای همکاری با یک ایرانی سخت می کند. مگر اینکه خیلی به من اطمینان داشته باشد. راستش فکر می کنم فقط اگر یک مربی بزرگ و صاحب سبک خارجی بیاید که حضور در کنارش برایم مثل یک مدرسه باشد بشود گفت حضورم در تیم ملی ادامه پیدا می کند. البته اگر حاجی مایلی سرمربی شود ، با او کار می کنم. حاجی دوستم دارد و من هم همین طور . فقط ماندم این سری آخر که مرا در کمپ دید ، چرا گفت چاق شدم. هرچه نگاه می کنم ، می بینم چاق نیستم اما حاجی یکدفعه گفت چه چاق شدی پسر.

من پسر ایویچ بودم

ایویچ بزرگترین مربی خارجی است که تا حالا آمده ایران. او زحمت های زیادی برای ما کشید. از تیمی که داشتیم یک سری بازیکن رویایی ساخت. یادم هست بدن های مان مثل سنگ شده بود. او می گفت همه باید کماندو باشید. او مرا مثل پسرش دوست داشت. اگر تا جام جهانی می ماند قطعا من هم مثل مهدوی کیا فیکس بودم. او به من و مهدی خیلی علاقه داشت. ما مثل بچه هایش بودیم. یادم هست در تمرینات به من می گفت استارت های سرعتی بزن و من که خیلی اماده بودم را می انداخت با رضا شاهرودی . یواشکی می گفت بدو بگذار با تو بیشتر بدود. با این کار سبب شد رضا حسابی بیاید روی فرم. او بی نظیر بود. بازیکنان نقشی در برکناری اش نداشتند. مثل اینکه قرار نبود یک غیر ایرانی روی نیمکت تیم ملی بنشیند که ننشست.

 پسرم خودش تصمیم می گیرد

هیچ وقت دوست ندارم چیزی را به پسرم اجبار کنم. او الان 11 سال سن دارد و خودش برای فوتبالش تصمیم می گیرد. فعلا که بازی اش خوب است و دارد در سطح آموزشگاه ها بازی می کند.و اصلا دوست ندارم پسر علی منصور مثل محمد پروین و یا آتیلا حجازی ، زیر نام پدرهای شان گم شود. برای همین از خودم زمان فوتبالش دورش می کنم تا پیشرفت کند. البته او که هافبک بازی می کند ، باید خودش تصمیم بگیرد تا درس بخواند یا فوتبال را پی بگیرد و من سعی می کنم به عنوان یک پدر فقط پشتیبانش باشم و راهنما.

دست‌هایم دکمه سرعت پلی‌استیشن بود

کمتر بازیکنی را در فوتبال مان داریم که از دستش استفاده کند چون این دست ها خیلی مهم است. همین چند روز پیش رفته بودیم فوتبال با دستم زدم بینی یک بنده خدایی را خرد کردم. دوره فوتبالم هم همین طور بودم. اصلا انگار حرکت دستم دکمه سرعت پلی استیشن بود. در فوتبال باید آدم از همه اندامش برای بالا بردن توان بازی استفاده کند. خدا مرا ببخشد ولی کم از دستم برای این کاروسط زمین استفاده نکردم. البته با پا هم از این کارها می کرد. یک روز در تمرین تیم استقلال دیدم سیاوش اکبرپور دارد لب خط توپ را می رقصاند. یک تکل رفتم ، فکر کنم 10 متری سر خردم رو زمین که توپ را جمع کنم. سیاوش نامرد تا دید ماجرا این جوری است پرید کنار. نمی دانم علی نظری جویباری وسط بازی ما چه کار می کرد که یکهو پشت سیاوش سبز شد. هر کاری کردم دیدم نمی توانم خودم را جمع کنم ، خلاصه با تکل علی آقا را جمع کردم و حساب کن او با آن جثه ولو شد وسط زمین.  امیر که رویش را برگرداند و رفت گوشه ای زد زیر خنده . سیاوش هم جیم زد ، من ماندم و علی آقا!

 

نظرشما
* نام:
ايميل:
* نظر: